برادرم این روزا پر از تنش و پر از استرسم.... گاهی به تو فکر میکنم و چهره پر مهر و امیدت تو ذهنم میادتو خبرها شنیدم تو استانمون معدن طلا پیدا شده. نا خودآگاه یاد روزی میفتم که با علاقه و شوق بهم تو
نقشه گوگل ارث چیزی رو پیدا کرده بودی که استادت تشویقت کرده بود و گفته بود آفرین به این علاقه و دقت..یادمه گفتی باید رو این نقطه تحقیق بشه.. یادمه مسافت سنجی تا اون نقطه...برادرم جات خالیه... خیلی خیلی خالیه... تو از اولین مهندسان معدن استان و دانشگاهمون بودی ولی افسوس و صد افسوسبرادرم معذرت میخوام بع
برچسب: نویسنده: علی سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 0:54
برادرم، دوازده سال از رفتنت گذشت.... دوازده سال شد که ندیدیمت... این سالگرد همه انگار داغشون بیشتر بود. این سالگرد همه بی تابتر بودننبودت خیلی خیلی حس شد... آبجی کوچیکه همونکه نگرانش بودی عروس شد
فاطمه که دوستش داشتی دانشگاه قبول شد... میدونم دعای خیر تو بود قبولیش. دو رقم آخر شماره دانشجوییش با شماره دانشجویی تو یکی بود اونو یه نشونه گرفتم به اینکه دعای تو بوده عزیزم... تو میدونستی شرایط سخت زندگیمونو و اینکه اون شرایط خوندن نداشت و پیدا نخواهد کردروحت شاد برادرمافشینم، فاطمه روحیه اش هزار برا
برچسب: نویسنده: علی سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 0:54
افشین برادرم این روزا حالم خیلی بده.... دارم میترکم... نمیتونم با کسی بحرفم برای همه درد شدم... من اینو نمیخواستم... دوست داشتم ببینمت. دلم تنگ شده بود. دوست داشتم بیام پیشت. ولی حالا که شرایطش مهیا شده نمیتونم... نمیتونم... فکر بچه هام فکر بابا و مامان فکر آبجی ها و داداش دیوونه ام میکنه...بچه هام.. فاطمه و نازنین نمیتونن بدون من.. سرنوشت مهریار هم مبهم میشه....
دوشنبه 27 فروردین 1403 جواب ام آرآی مغزم رو گرفتم... یادمه یه بار تو سال 93 و یه بار تو سال 97 گرفته بودم... اینبار امسال گرفتم دکتر
برچسب: نویسنده: علی سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 0:54